تبلیغات
مهدویت - درس‌های برای زندگی در آخرالزّمان: اقتضای هلاكت
 

 
درس‌های برای زندگی در آخرالزّمان: اقتضای هلاكت
كمتر نوجوان و جوان و حتّی كودكی دبستانی را می‌توان سراغ گرفت كه حدّاقل یك بار داستان قوم نوح و كشتی نجات بخش آن حضرت را نشنیده باشد. بزرگ‌ترها كه جای خود دارد. به قول معروف كلّ ماجرا را فوت آبند. نقل شده است كه بالای نهصد سال حضرت نوح نبی(ع) عمر كرد و نسل در نسل قوم لجوج و یك دنده خود را انذار كرد و به راه رستگاری خواند دستِ آخر هم طوفان عظیم جمله كافر نعمتان ناسپاس را به آنجا برد كه همگی می‌دانید. آخری‌ها كار به آنجا كشیده بود كه قوم، برای نشنیدن پیام و دعوت رسول خدا دست در گوش‌ها می‌كردند و از اطرافش می‌گریختند.

كمتر نوجوان و جوان و حتّی كودكی دبستانی را می‌توان سراغ گرفت كه حدّاقل یك بار داستان قوم نوح و كشتی نجات بخش آن حضرت را نشنیده باشد. بزرگ‌ترها كه جای خود دارد. به قول معروف كلّ ماجرا را فوت آبند. نقل شده است كه بالای نهصد سال حضرت نوح نبی(ع) عمر كرد و نسل در نسل قوم لجوج و یك دنده خود را انذار كرد و به راه رستگاری خواند دستِ آخر هم طوفان عظیم جمله كافر نعمتان ناسپاس را به آنجا برد كه همگی می‌دانید. آخری‌ها كار به آنجا كشیده بود كه قوم، برای نشنیدن پیام و دعوت رسول خدا دست در گوش‌ها می‌كردند و از اطرافش می‌گریختند.

قرآن در سوره نوح از زبان حضرت می‌فرماید:
«و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه ایمان بیاورند و تو آنها را بیامرزی انگشتان خویش را در گوش‌ها قرار داد، و لباس‌ها‌یشان را (بر خود پیچیده) در مخالفت اصرار ورزیدند و شدیداً  كبر ورزیدند. سپس من آنها را آشكارا دعوت كردم و پنهان آنها را به سوی تو خواندم و به آنها گفتم از پروردگار خویش آمرزش طلبید كه او بسیار آمرزنده است. تا باران‌های پربركت آسمان‌ها را پی ‌درپی بر شما ببارد و شما را با اموال و فرزندانتان فراوان امداد كند و باغ‌های سرسبز و نهرهای جاری را در اختیارتان قرار دهد. چرا شما برای خدا عظمت قائل نیستید... »
امیدوارم خواننده محترم گمان نكند بنده هم برای خودم رسالتی قائل شده و خواب‌نما شده‌ام و می‌خواهم بساط مرید و مراد بازی راه بیاندازم. سخن دیگری دارم كه اگر صبوری كنید، عرض خواهم كرد.
حضرت نوح نبی‌(ع) مردم را یادآور نعمت‌های الهی می‌شد و اینكه گناه می‌تواند مانع از ادامه فیض‌ الهی شود. از همین رو، طلب توبه را برای آنها باعثی برای افزایش و ماندگاری نعمت‌ها همچون ریزش باران و سرسبزی باغات و فراوانی اموال می‌شناخت.
امّا كو گوش شنوا، آنها عناد می‌ورزیدند و برای نشنیدن، دست در گوش‌هایشان می‌كردند و جامه‌ها گرد خویش پیچیده و از حضرت نوح كناره می‌گرفتند. از اینجا؛ شد آنچه نباید می‌شد.
نوح، آزرده و دل شكسته از سركشی قوم، دست به دعا برداشت كه: پروردگارا این قوم با پند و سخن من هدایت نمی‌شوند و جز این مردم اندك، كسی از من اطاعت نخواهد كرد. خداوندگارا! اینان نه گوش می‌دهند و نه از اخبار گذشته بیدار می‌شوند. خواب غفلت، جسم و جانشان را ربوده است. عذابی بفرست كه اینان شایسته عذابند و جز عذاب تو راهی برای بیداریشان نیست.
خداوند نیز نوح را وعده  داد تا عذابی بفرستد كه ستمكاران را نابود گرداند و شاید سایرین به خود آیند و عبرت گیرند.
آیات كتاب‌الله، قصّه و حكایت و داستان نمی‌‌گوید، كتاب ذكر، در قالب حكایت شنونده را «متذكّر» می‌شود. یادآوری می‌كند، تذكّر قرآنی، تذكّر جاری بودن «سنّت‌ها» و قوانین ثابت در پهنه هستی و بیان جمله مناسبات و معاملات و ساحات حیات آشكار و نهان است. به همین دلیل، بارها از عبارت «عبرةً لِاولی الالباب» یعنی عبرت برای صاحبان خرد اشاره شده است. صاحب خرد و فرزانگی آنانند كه متذكّر شده و عبرت گرفته‌اند، آنها كه دریافتند چه بخواهند و چه نخواهند این سنّت‌ها و قوانین در هستی، كار خود را می‌كنند. مثل وقتی كه ظرف آب بر روی اجاق گاز بگذارید. تداوم حرارت چه بخواهی و چه نخواهی كارگر افتاده و آب درون ظرف را به جوشش می‌آورد.
آنها گمان می‌كردند صدای دعوت حضرت نوح را نشنوند، رو ترش كنند، عناد بورزند، آسوده‌خاطر و راحت به زندگی ادامه خواهند داد؛ در حالی كه هر لحظه به نقطه غلیان و جوشش یا همان وارد آمدن حكم و قضای الهی كه همان قهر و غضب و عذاب آسمانی باشد، نزدیك و نزدیك‌تر می‌شدند.
آنگاه كه وقتش رسید، عجز و لابه و فریاد: «یا ویلنا انّا كنّا ظالمین» چاره‌ساز نیست. 
«قوم نوح» واسپس عنادورزی، در سراشیبی تندی افتاده بود كه «خود اقتضای هلاكت» می‌كرد. انگشت فرو بردن در گوش برای نشنیدن انذار و تذكار حضرت، به سبب همین اقتضاء بود. گوئیا در فضای برزخی ویژه‌ای وارد شده بودند كه راه برگشت بر آنها بسته شده بود. خودشان راه برگشت را بسته بودند و در این فضای مابین فلاح و رستگاری یا نگونساری و فلاكت، جسم و جانشان نیز مهیای پذیرفتن تازیانه عذاب و همراهی با سنّتی بود كه به صرافت‌طبع جملگی دریافته بودند در حال وقوع است.
اقتضای هلاكت، در خود نوعی آمادگی برای اجرای قضا و حكم آسمانی بود كه كسی نمی‌توانست مانع آن شود. آنها به تدریج، در تقدیر معیّنی وارد شده بودند كه در خود و با خود این حكم و قضا را داشت.
همه تلاش نوح نبی(ع) مصروف تغییر تقدیر قوم می‌شد. خودشان این تقدیر را رقم می‌زدند و حضرت به دلیل دارای بودن مقام نبوّت، از نهایت عمل قوم و فرود حكم و قضای الهی (عذاب) واسپس سیر در مدار و تقدیر خود ساخته آگاه بودند و تذكّر مداوم برای بر حذر داشتن آنها بود.
«عبره» هم كه اهل حكمت بیان می‌كنند، به همین واسطه است. هر كس و هر قوم، آنگاه كه در مداری معیّن سیر كرد كه در سیر تكوینی به اجرای حكم عذاب می‌انجامد، چه بخواهد و چه نخواهد آن را به تجربه خواهد نشست؛ حتّی اگر به دلیل نابخردی از سرانجام آن بی‌اطّلاع باشد.
تذكّر و بیدارباش پیامبران از طریق بیان سرانجام اقوام، ناظر بر دیدار حكم و قضای الهی پیشاپیش است. آن هم در آینه ماجرای رفته بر اقوام پیشین. سنّت‌های الهی ثابت و تغییر ناپذیرند؛ چه درباره قوم عاد و ثمود باشد و چه قوم لوط و نوح، موضوع تكرار تاریخ، موضوع محتوم بودن وقوع و عمل سنّت‌هاست كه در ساحات مختلف در ظرف و تقدیر معیّنی واقع می‌شوند.
امیدوارم وقتی گفته‌ می‌شود قوم نوح اقتضای هلاكت می‌كردند گمان نشود كه جبری و زوری در كار بوده است. آنها به رشته‌ای چنگ زده و در جادّه‌ای وارد شده بودند كه در انتهای آن نگون‌بختی و هلاكت انتظارشان را می‌كشید. گویی كه مایل نبودند سخنی مخالف آنچه كه در آن سیر می‌كردند بشنوند. تعریف شگفتی صادق آل محمّد(ص) از سعادت و شقاوت دادند كه شنیدنی است. می‌فرمایند: «السّعاده سببُ خیرٍ...»
سعادت و خوشبختی، رشته خیری است كه خوشبخت به آن چنگ زده است، پس او را به سوی نجات می‌كشاند و بدبختی و شقاوت، رشته خواری است كه بدبخت به آن می‌آویزد و او را به هلاكت می‌كشاند و همه اینها به علم خداوند تعالی است.
روزی برای جوانی گفتم: آدمی هر چه را تكرار كند، بدان عادت می‌كند. بدان معتاد می‌شود و هر آنچه كه بدان معتاد شد، تبدیل به اخلاق او می‌شود و هر چه بدل به اخلاق شد، سرنوشت او را معلوم می‌سازد.
وقتی آدمی به چیزی معتاد شد، چنان بدان وابسته می‌شود كه نمی‌تواند از آن كناره بگیرد، تبدیل به اخلاق ثانوی او می‌شود. در واقع، عمل تكرار شده و خوی حاصل آمده ملكه او می‌شود. سرانجام او را هم همین معلوم می‌كند.
می‌گویند آدمی همان گونه كه زندگی می‌كند می‌میرد و به همان گونه كه مرد، محشور می‌شود.
دنیا و قبر و قیامت در طول همند، علائم قبر همان برزخ است. برزخ محلّ ظهور همه آنچه كه بدان خو كرده بودیم و ملكه ما شده بود، هست. در واقع آدمی در همین دنیا، برزخ خود را می‌سازد، به قیامت خود شكل می‌دهد و سرانجام خویش را می‌سازد خواه سعادت باشد و خواه شقاوت.
سعادت و شقاوت، به منزله ظهور و تجسّم كمالات اخلاقی یا رذایل در وجود آدمی است. ظهور و تجلّی صفات، همان ملكه شدن صفات پسندیده یا نكوهیده است.
وقتی آدمی با كمالاتی یا مفاسدی نسبت پیدا كرد،‌ از جنس همان‌ها می‌شود. اگر كسی چشمی باز داشته باشد، با نگاه در سیمای مردم، به جای آن كه آنان را در تركیب و صورت انسانی ببیند، در هیئت و رنگ و بوی كمالات اخلاقی یا رذایل اخلاقی می‌بیند. حتّی رنگ و بوی آنها را به خود می‌گیرد.
از آیات متشابهی همچون این آیه كه می‌فرماید: 
«وجعلنا من الماء كلّ شیء حی؛ 
ما قرار دادیم زندگانی و حیات هر چیزی را از آب.» 
ممكن است برداشت‌های مختلفی ارائه شود و پرده‌هایی از حقیقت آن برداشته شود، تعبیر شاعرانه‌ای هم می‌شود ارائه كرد،‌ منشأ هستی از آب است یا به عبارتی هستی بر حقیقت آب استوار شده است. هر چه با آب نسبت برقرار كند با حیات و سرزندگی نسبت پیدا می‌كند و هر چه و هر كه از آب ببرد، می‌میرد. كویر خشك و لم‌یزرع می‌شود.
دریا همه آب است، همه زایش و ابر و بارندگی هم از آب دریاست، در ظاهر دریا هم می‌بینیم كه آلودگی و مردار را تاب نمی‌آورد. اقتضای آب پاكی و پاك‌كنندگی است. از همین رو ضدّ كثافت است و آن را از خود می‌داند. تا ماهی صاحب حیات است، در آب شنا می‌كند، همین كه تبدیل به مردار شد، طبق سنّت و قاعده ثابت دریا، به بیرون پرتاب می‌شود.
حیات حقیقی چه در دنیا و چه در برزخ و قیامت، تجربه آب است. مثل آب شدن است. پاك شدن و پاك كننده شدن است. سعادت را امام(ع) تجربه خیر و سیر به سوی نجات فرمودند؛ یعنی رستن از هلاكت و مردار شدن؛ یعنی غوطه‌ور شدن در آب و شنا در دریا همان سعادت و خیر است. «هستی بر پایه خیر بنا شده است»، شرّ و پلیدی در خالق هستی راه ندارد. او خیر محض است. به همان سان كه آب نجاسات را می‌زداید و پاك كننده است، نسبت یافتن با حضرت حق و دین یعنی تجربه كمالات اخلاقی، انسان را همچون آب تطهیر می‌كند. در رساله‌ها، اسلام آوردن را پاك كننده می‌شناسند. مثل همان آب. منتهی، آب ظاهری كثافات ظاهری را می‌برد و جسم را تطهیر می‌كند و آب حقیقی كه دیانت‌ورزی است، كثافات باطنی را می‌زداید. كفر و شرك و نفاق كثافات باطنی‌اند كه تنها با آب مطهّر دین و دینداری از انسان دور می‌شوند. به شرط آنكه قاعده حفظ شود.
وجود مطلق و بی‌پایان خداوند خیر محض است و او سرچشمه تمامی خیرات و بركات است.
از او كه كمال محض است، جز خیر صادر نمی‌شود.
جان آدمی هم نسبت به همین خیر محض دارد. مگر نفرمود: «و نفخت فیه من روحی»، انسان حامل این روح است. از این رو، جان انسان، طلب خیر و كمال می‌كند. خیر خیر نمی‌خواهد و نمی‌طلبد، انسان هم تا زمانی كه فطرتش دست كاری نشده باشد، مثل دریا، در پاكی سیر می‌كند و كثافات را از خود می‌راند. انسان، به هیچ روی شیفته كمبود و نقص نیست. انسان را می‌توان «موجود جویای كمال» تعریف كرد. قصه آمد و شد انسان در زمین، قصه زندگی و مرگ او، قصد جویندگی كمال است. كمال زیبایی، كمال قدرت، كمال سلامتی، كمال علم و .... را می‌طلبد. عشق ورزیدن آدمی هم، عشق ورزیدن به كمالات است و نفرتش هم نفرت ورزیدن درباره نقص و عیب و زشتی و پستی است. از این رو عرض كردم مثل دریاست. مثل آب و جویای آب است.
چه كسی را دیده‌اید كه به موجودی ناقص و عاری از كمال و جمال عشق بورزد؟
بر سر همان قصّه قوم نوح برویم. آنان از سویی معتاد به شر و عدم و كثافت و بت‌پرستی شده بودند كه ضدّ كمال و كمال‌جویی است و از طرفی از سوی حضرت نوح دعوتی را می‌شنیدند كه هم‌نوا با جان طبیعی و فطرت انسان در شرایط طبیعی داشت.
دست در گوش می‌كردند تا نشنوند. آنان در اثر ابتلا به بیماری مزمن كفر و شرك دیگر میل و طلب غذای پاك را از دست داده بودند. مثل بیماری كه عسل هم به كامش تلخ می‌آید.
كلام نوح نبی(ع) چون عسل مصفّا بود؛ امّا آنان دیگر در بیماری مزمن خود، عسل را تلخ می‌فهمیدند، تاب نمی‌آوردند، مرگ و نیستی را طلب می‌كردند. هلاكت از جنس همان رذایل پست، از جنس شرك و نفاق، از جنس همان چیزی بود كه ملكه قوم نوح شده بود، از این رو بود كه عرض كردم، قوم نوح اقتضای هلاكت می‌كردند.
این هلاكت به منزله تجربه مرگ و بازگشت به سوی خداوند كه خیر محض است نیست. از جنس فناء فی‌الله در نزد اهل معرفت و سیر و سلوك عرفانی نیست؛ بلكه پیوستن به عدم است. پیوستن به نیستی است؛ وگرنه رحلت و شهادت و فناء فی‌الله، عین زندگی جاوید است، مثل وقتی كه قطره‌ای به دریا می‌پیوندد، از جنس دریا می‌شود و ماندگاری دائمی می‌یابد. اگر به دریا نپیوندد در اثر گرما بخار شده و از بین می‌رود.
آنكه در دنیا جمله نسبتش به شرّ و رذالت است، در عوالم برزخی و قیامتی هم ضرورتاً به سوی جهنّم می‌رود كه جمله شرّ محض است. به عكس بهشت كه خیر محض است.
در وجهی دیگر، به تأیید آیات قرآن، جماعتی كه روی به بی‌اعتنایی به فرامین الهی و تكذیب حقیقت این آیات و احكام می‌آورند، مبتلای به «استدراج» می‌شوند، می‌فرماید:
«وَالَّذِینَ كَذَّبُواْ بِآیَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَیْثُ لاَ یَعْلَمُونَ؛
و آنها كه آیات را تكذیب كردند، به تدریج ما از جایی كه نمی‌دانند گرفتار مجازاتشان خواهیم كرد.»
«استدراج» سیر پلكانی، قدم به قدم و تدریجی به سوی عذاب الهی است. این مجازات به یك باره اتّفاق نمی‌افتد، بنده مرحله به مرحله پیش می‌رود تا به ژرفای بلا و مجازات گرفتار می‌آید.
خداوند كریم، برای متنبّه‌ شدن و متذكّر شدن و بیداری، از روی شفقت به بنده‌اش مهلت می‌دهد و پس از آن گلوگاهش را می‌گیرد؛ چنان‌كه بنده نمی‌داند به قول عوام از كجا خورده است.
«وَ أُمْلِی لَهُمْ إِنَّ كَیْدِی مَتِینٌ؛
به آنها مهلت می‌دهیم تا مجازاتشان دردناك‌تر باشد.
معمولاً وقتی درهای نعمت گشاده شد، شلوارها دو تا شد، بستگی و فقر و نداری مرتفع شد و آب و نان سفره رنگین و فراوان، این انسان، در غفلت تمام، امر بر دو مشتبه شده، كفران نعمت پیشه می‌سازد، بنای بدعهدی و سست عهدی می‌گذارد، طغیان‌گری پیشه می‌كند و پله‌پله پیش می‌رود. اگر در میان راه متنبّه شد و به بیداری رسید كه همین نعمت عامل رهایی و رستگاری‌اش می‌شود؛ ورنه به استدراج مبتلا شد و سیر به سوی عذاب را طی می‌كند.
سنّت‌ها و قوانین خداوند كه در هستی منتشر است، بی‌شمار است. استدراج هم از سنّت‌های اوست، در واقع چیزی مثل همان جوش آمدن آب در یكصد درجه حرارت، اگر شعله آتش برطرف شد، آب سرد می‌ماند؛ ورنه آرام آرام آب گرم شده و به ناگاه در نقطه‌ای به غلیان می‌آید.
غلیان صبر و مهلت الهی و وقوع عذاب، سنّتی ثابت است كه همه اقوام و اشخاص در صورتی كه در مسیر آن قرار بگیرند، بدان مبتلا می‌شوند.
اشخاص و اقوامی كه درهای نعمت بر آنها باز شده و نعمت بعد نعمت و گشایش بعد از گشایش برایشان حاصل می‌شود و آب در جویشان راه می‌افتد و نان بر سفره‌شان فزونی می‌گیرد، باید بترسند.
امام صادق(ع) استدراج را چنین معنی فرمودند:
بنده چون گناه كند، به او مهلت داده شود و هنگام گناه، نعمت او تجدید شود و او را از استغفار باز دارد و او نعمت‌گیر شود، از راهی كه نمی‌داند. 
و در سخنی دیگر می‌فرماید:
«خداوند وقتی بخواهد به بنده‌اش خیری برساند، آنگاه كه بنده‌اش گناهی می‌كند، به دنبال گناهش، به بلا و ناملایمی دچارش می‌سازد تا استغفار را به یادش بیاندازد و وقتی بخواهد به بنده‌اش شرّی برساند، وقتی بنده‌اش گناهی كرد، به دنبال گناهش به او نعمتی می‌رساند تا بدین‌ وسیله استغفار از یادش برود و او همچنان به گناهكاری خود ادامه دهد و این سخن خداست كه می‌فرماید: «سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَیْثُ لاَ یَعْلَمُونَ؛ و این استدراج به نعمت دادن در وقت معصیت است.»
جای خرده‌گیری نیست، از صبح علی‌الطّلوع تا شب، از در و دیوار برای ما شاهد و مثالی برای بیداری و هشدار می‌بارد. برای آنكه به غفلت مبتلا شده، هر حادثه و مشاهده هر بلا دیده‌ای در كنار انذارها و نصایح صاحبان خرد و وعظ، تذكّری است برای برون رفت از غفلت، برای به یاد آوردن صاحب اصلی نعمت، برای عرض سپاس و ادب به محضر حضرت حق ‌و برای تواضع و افتادگی. امّا وقتی این عاقل مختار چشم و گوش خود را بسته و متذكّر آیات و نعمات نمی‌شود، مغرور و متكبّر بر زمین مشی می‌كند و بر بندگان خدا و مؤمنان می‌خندد، استعداد و استحقاق لطف را از دست داده، در عوض در مدار و مسیری قرار می‌گیرد كه لطف از او برداشته می‌شود و مبتلای عذاب می‌گردد. این همان سنّتی است كه عرض كردم.
چه بسیارند صاحبان جاه و نام و نان و شكوه كه مردم به حال آنان رشك می‌برند؛ در حالی كه در شیب تند استدراج به سوی بلا و عذاب سیر می‌كنند. وقت فرود عذاب كسی حسرت آنها را می‌خورد؟
خداوند در سوره انعام، آیه 44 می‌فرماید: 
«فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُكِّرُواْ ... ؛ 
هنگامی كه فراموش كردند آنچه به آن تذكّر داده شده‌اند، درهای همه‌ چیز را به روی آنها گشودیم».
ابتلای صاحبان ثروت و مكنت و قدرت به فسق و فجور و ترك تكلیف، ابتلا به عذاب ناگزیر و حتمی است كه فرو خواهد آمد. مهلت داده شده تنها بر كمیّت و كیفیّت عذاب آنها می‌افزاید.
ـ آنان، مردمانی را كه به حق و حقیقت فرا می‌خوانند، به تمسخر می‌گیرند و هر چه بیشتر در دام استدراج و رفاه و آسایش قرار می‌گیرند، بیشتر دیگران را كه اهل حق و حقیقت هستند، به تمسّخر می‌گیرند. آنها انسان‌هایی‌اند كه تمسخر حق و اهل حق، برایشان امری عادّی است و هر گونه حقّی را به استهزاء می‌گیرند.
ـ هر چه بیشتر در دام استدراج می‌افتند، بیشتر به تمسخر دیگران می‌پردازند و پا را چنان فراتر از محدوده‌ها كه حتّی پیامبران را به سادگی مسخره و استهزاء می‌كنند، چه برسد به انسان‌های معمولی و عادّی از مؤمنان.
ـ اهل استدراج نه تنها گرفتار گمراهی و ضلالت هستند.
ـ بلكه گناه و جرم و تجاوز از قانون‌های شرعی و عرضی برای ایشان امری عادّی است و به چیزی از قوانین پایبند نیستند و می‌كوشند با دور زدن یا زیر پا گذاشتن قوانین به رفاه و آسایش بیشتر دست یابند.»
بنابراین بی‌هیچ محدودیتی به ظلم و ستم در حقّ دیگران پرداخته و اموال و منابع آنان را به غارت می‌برند.
از پیامبر اكرم(ص) نقل شده است كه فرمود: 
«خداوند وحی فرستاد به داوود كه: ای داوود در هر حال از من بترس.»
و از هر حالی بیشتر آن موقعی بترس كه نعمت‌هایم از هر دری به سویت سرازیر می‌شود. مبادا كاری كنی كه به زمینت بزنم و دیگر به نظر رحمت به سویت نظر نكنم.
شاید این روایات و آیات پاسخی برای سؤال برخی عزیزان باشد كه در وقت تماشای كشوری و جماعتی غرق در گناه و غرقه ثروت و مكنت رو به آسمان لب به شكوه می‌گشایند یا تا سختی و شكستی برایشان پیش می‌آید، فریاد بر می‌آورند كه: هر چه سنگ است برای پای لنگ است یا هر چه ثواب كنی كباب می‌شوی. بگذریم.
از برخی نكات لطیف، امّا پنهان و پوشیده‌ای می‌گفتم كه آرام و بی‌صدا مثل موریانه بنیاد اخلاقی جوامع را تباه كرده و آنها را مستعدّ هلاكت می‌سازد.
غل دادن، لغزاندن و دور كردن از خود، صورتی از فرافكنی است؛ امّا از فرافكنی ظریف‌تر است. صورت بی‌جدال و هیاهوی فرافكنی است كه معمولاً در جوامع مذهبی به نحو شگفتی خود را می‌نماید. در این چنین جوامعی، دانسته و ندانسته همه ناصح مردم می‌شوند، بی‌آنكه برای لحظه‌ای نصیحت و تذكّر و بیدار باش را متوجّه خود بدانند.
در عصر مدرن ما، عارف و عامی نصیحت‌گرند، خواننده و نوازنده، مجری رادیو و تلویزیون، پدر و مادر، كوچك و بزرگ، همه و همه از صبح تا شب مردم را نصیحت می‌كنند و به راه رستگاری می‌خوانند، بی‌آنكه درصد اندكی از آن همه را متوجّه خود بشناسند یا آنكه خود مؤدّب به آن باشند.
عادت كرده‌ایم اوّلین جمله زیبای نصیحت‌گرانه را برای یكدیگر اس‌ام‌اس می‌كنیم. در هر فرصتی و هر كجا لب به نصیحت می‌گشاییم و از هر بلندگو و تریبون خلق روزگار را در معرض تندباد جملات اخلاقی قرار می‌دهیم و خود به قول حافظ:
چون به خلوت می‌رویم آن كار دیگر می‌كنیم.
از اینجا و به تدریج در اثر دیدار واعظان وعظ ناشنیده و نصیحت‌گران پند نانیوش، به نوعی مردم در برابر نصیحت و نصیحت‌كنندگان به درجه‌ای از مصونیّت و نفوذ‌ناپذیری كلام ناصح مبتلا می‌شوند. منظورم از «غِل دادن» و غلطاندن كلام به سوی دیگران همین بود. به مرغابی خوش پر و بالی شباهت پیدا می‌كنیم كه در دل دریا هم فرو رود، قطره‌ای آب بر پر و بالش نمی‌ماند.
در عجب نمی‌مانید از این همه سر و صدا و غوغای ناصحان و نفوذ ناپذیری كلام در قلب دیگران این الفاظ و كلمات نیستند كه كارگر می‌افتند، كلمات والفاظ به ظرفی می‌مانند كه مایه‌ای را به كام دیگری می‌نشاند. به قولی از كوزه همان برون تراود كه دروست. وقتی جان ناصح تهی از حقیقت نصیحت و ذكر باشد، در وقت متذكّر شدن جمله سیاهی درون خود را به شنونده منتقل می‌كند و نه نور نصیحت را. چه بسیار نصیحت كنندگانی كه به قول حافظ شیرازی، از نصیحت دامی فراهم آورده باشند تا مرغی به چنگ آورد و بهره‌اش را ببرند.
مرغ زیرك به در خانقه اكنون نپرد
كه نهاده است به هر مجلس وعظی دامی
تكرار و تمرین خطا و عصیان، در سیری پیش رونده همچون سرطان، همه قابلیّت حیات و زندگی پاك را از بین می‌برد و زمینه‌های بروز نااهلی را در من و در ما فراهم می‌آورد.
در و دیوار شهر را می‌توان با هزاران تابلوی رنگینی نصیحت‌گرانه زیور بست و هزاران نصیحت‌كننده را از بامدادان تا شامگاهان واداشت تا مردم را نصیحت كنند و به صلاح بخوانند؛ لیكن اگر مردم با صد نشانه‌ انگشت اشارت دراز كنند و ناصح را و خطاب خود ساخته و بگویند: برو معالجه خود كن ای نصیحت‌گو! هیچ روایتی و نصیحتی در گوش جان شنونده كارگر نمی‌افتد. 
عامل بودن ناصح و قابل بودن شنونده، دو اصل مهم در تأثیرگذاری‌اند؛ ورنه باید گفت: نصیحت همه عالم به گوش من بادست.
قابلیّت شنیدن كه از دست برود و نوعی نااهلی اتفاق می‌افتد كه به قول سعدی باعث جای نگرفتن و از كاركرد افتادن پند و وعظ می‌شود. می‌فرماید: تربیت نااهل را چون گردكان بر گنبد است. 
البتّه علمای علم و تربیت و روانشناس مدرن این سخن را بر نمی‌تابند.
در میان خلق روزگار، عوامل بسیاری است كه به بروز و ظهور نااهلی دامن می‌زند و قابلیّت را از انسان‌ها می‌رباید.
در ماجراهای بهلول لطایفی نقل شده كه شنیدنی است. از جمله:
روزی جنید بغدادی با مریدان خود به قصد سفر از «بغداد» بیرون رفت. در بین راه از بهلول سراغ گرفت، گفتند:
مردی دیوانه است.
گفت: نشانی او را به من بدهید كه با او سخن دارم. بهلول را در صحرایی یافتند. جنید پیش رفت و سلام كرد. بهلول پرسید: كیستی؟
پاسخ داد: شیخ جنبد بغدادی.
بهلول گفت: تویی شیخ بغداد كه مردم را ارشاد می‌كنی؟
گفت: آری!
بهلول پرسید: وقتی گرسنه شدی و می‌خواهی طعام بخوری چه می‌كنی؟
شیخ گفت:
اوّل بسم‌الله می‌گویم، سپس از پیش خود می‌خورم و لقمه كوچك برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم. آهسته می‌جوم. به لقمه دیگران نظر نمی‌كنم، در وقت خوردن بدون یاد خدا نیستم و با هر لقمه كه می‌خورم حمد خدا را می‌‌گویم و در اوّل و آخر غذا دست‌هایم را می‌شویم.
بهلول روی گرداند و گفت: 
تو پیرو و مرشد مردمی و طعام خوردن نمی‌دانی؟
سپس به راه افتاد و رفت.
مریدان گفتند: یا شیخ او دیوانه است!
گفت: 
حرف راست و درست را از دیوانگان باید شنید و به دنبال بهلول رفت.
بهلول پرسید: كیستی؟ گفت:
جنید بغدادی كه طعام خوردن نمی‌داند.
پرسید: آیا سخن گفتن می‌دانی؟ گفت:
سخن به اندازه می‌گویم. به قدر درك مخاطب می‌گویم؛ خلق را به خدا و رسول خدا می‌خوانم و آن قدر سخن نمی‌گویم كه مخاطبان ناراحت شوند و دقایق علم ظاهر و باطن را مراعات می‌كنم.
بهلول گفت: برو كه سخن گفتن را هم نمی‌دانی و حركت كرد. شیخ دوباره در پی‌اش روانه شد.
بهلول پرسید: كیستی؟ گفت:
جنید بغدادی كه طعام خوردن و سخن گفتن خود نمی‌داند.
بهلول گفت: آیا خفتن را بلد هستی؟
شیخ گفت: وقتی نماز و ذكرها را به انجام رساندم لباس خواب می‌پوشم و آنچه آداب خفتن از پیامبر(ص) رسیده به جای می‌آورم.
بهلول گفت: 
خفتن را هم نمی‌دانی. خواست دور شود كه شیخ دامنش را گرفت و گفت به خاطر خدا مرا بیاموز.
بهلول گفت: 
آنچه گفتی فرع است و اصل در طعام آن است كه لقمه، حلال باشد؛ وگرنه لقمه حرام را با هر آداب و رسومی كه تناول كنی، باعث سیاهی قلب می‌شود؛
و امّا سخن گفتن، باید برای خشنودی خدا باشد كه اگر بر طلب دنیا باشد، خاموشی بهتر از سخن گفتن است و امّا خفتن، باید كه در وقت خفتن، دل از بغض و كینه و حسد و غیر خالی باشد و در حال ذكر حق باشی تا خواب روی.
نان خلق روزگار را آلوده به حرام و شبه می‌سازیم، قلب‌هاشان را سیاه و تیره می‌سازیم، سایه‌های سیاه ریا و سمعه و تظاهر را بر سر شهر و ساكنان آن می‌افكنیم و آنگاه با بازی الفاظ لب به نصیحت می‌گشاییم و امید تأثیر كلام در دل می‌پروریم؟
آنچه سعدی از آن به مثابه نااهلی سخن می‌گوید، جز مردن قابلیت تأثیر كلام در دل نیست. بنای مالی و معیشتی بندگان خدا در عصر ما و میان ما بر بنیادهای ربا و مال شبهه‌ناك استوار گردیده است. در سرتاسر شهر و روستا، بانك‌ها خود را در چشم مردم می‌آرایند، رسانه‌ها از بامداد تا شامگاهان از بانك و سود و ربا می‌گویند و مردم را به مال‌اندوزی دعوت می‌كنند.
نظام‌های اقتصادی سرمایه‌داری یهودیان تسمه بر گرده مردم می‌كشند و آنگاه، از رویگردانی ساكنان شهر، از پاكدامنی و تجرّی در برابر احكام خدا ندبه می‌كنیم.
امام علی(ع) می‌فرمایند: 
«زیادی مال و ثروت فاسد كننده و قساوت دهنده قلب است.»
قلب قسی همه استعدادهای شنیدن، به اجابت رسیدن دعا، جلب رحمت پروردگار را از دست می‌دهد تا قسیّ قلب، مستعدّ بدبختی و شقاوت ‌شود.
امام صادق(ع) فرمود: 
«خداوند دعای انسان سنگدل و با قساوت را استجابت نمی‌كند.»
در روایتی طولانی پیامبر اكرم(ص) فرمود:
«یا علی! چهار خصلت مایه شقاوت است:
خشك شدن اشك چشم، قساوت قلب، آرزوی دراز و علاقه به باقی ماندن در دنیا».
قساوت قلب به منزله سخت شدن و صلابت قلب است و خالی شدن آن از رحم و شفقت و مهرورزی. در این موقعیّت است كه قلب همه انعطاف و افتادگی و خشوع را از دست داده و دیگر اندرز و انذار نمی‌پذیرد.
گوئیا بر قلب قسی قفلی زده می‌شود كه هیچ كلیدی آن را نمی‌گشاید.
در سینه آدمی قلب نهاده بودند تا بدان تعقّل كند: «لهم قلوب یعقلون بها»
چگونه شد كه بر قلب‌ها مرض نشست؟ «فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ»
بر درهای احساس و لطف قلب قفل افتاد؟ «أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا»
زنگار بر تمام سطوح آن نشست؟! «بَلْ رانَ عَلی قُلوبِهِم»
و همه مجال و كار كرد اصلی خود را از دست داد؟ «لَهُمْ قُلُوبِ لا یَفقهونَ بِها»
و همه خشوع و افتادگی در برابر پروردگار را از سر دور كرد؟‌«أَزَاغَ اللهُ قُلُوبَهُمْ »
و مبتلای خرفتی و نفهمی و برگشت شد؟ «صَرَفَ اللهُ قُلُوبَهُم» 
قلب بیمار، به تكذیب آیات و احكام، به تجری و جرئت حرمت شكنی و تمسخر و روی‌گردانی از آنچه خدای درباره‌اش حكم كرده می‌پردازد و از این طریق، با از دست دادن استعداد رشد و هدایت، به خود وا نهاده می‌شود تا در ابتلا به استدراج مراتب نزولی را طی كرده و مبتلای شقاوت و نگون‌بختی شود.
اشرار یهود كه خود را در نگون بختی غرقه یافتند و مخاطب كلام:
«لَّعَنَهُمُ اللهُ بِكُفْرِهِمْ فَلاَ یُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلِیلاً؛
خدا آنان را به علّت كفرشان لعنت كرد، در نتیجه جز [گروهى] اندك ایمان نمى‏آورند.»
به جای انابه و توبه چونان شیطان عزم خود را بر اغوای بنی‌آدم جزم كردند.
نان مردم را تباه و فساد كردند و با غالب ساختن ربا و بانكداری بر حیات معیشتی زمینه‌های فساد قلب آنان را فراهم آوردند و سپس با جلوه دادن حیات دنیوی همه شوق و میل تجربه حیات اخروی را در دل‌ها كشتند تا در تجربه فساد عمومی به ترك اوامر و نواهی خداوند مشغول شوند و چونان بنی‌اسرائیل به شقاوت امیری مبتلا شوند. 
«لُعِنَ الَّذِینَ كَفَرُواْ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ...؛
كافران بنی‌اسرائیل بر زبان داوود و عیسی بن مریم لعن شدند، بدان خاطر كه گناه ورزیدند و تجاوز نمودند».
چنان كه، آنان، «أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَى حَیَاةٍ...؛ 
آنان را از همه مردم، حریص‌تر به زندگی مادّی یافتند، با عطش سیری‌ناپذیر عمر هزار ساله.»
همه به ویژه اهالی پژوهش و تتبّع در ادیان گمان می‌برند، موضوع تبلیغ و تبشیر و تلاش برای ترغیب مردم برای پذیرش آیین و مرام خود مخصوص مسیحیان و مسلمانان از میان ادیان ابراهیمی است و بنی‌اسرائیل با منحصر دانستن شریعت بنی‌اسرائیلی برای بنی‌اسرائیل از این قاعده مستثنی هستند؛ امّا در عالم واقع چنین نیست، نه تنها در همه قرون گذشته بنی‌اسرائیل سعی در مستحیل ساختن جمله مرام‌ها و شریعت‌ها در شریعت و مرام خود كرده؛ بلكه، عطش ویژه‌ای نیز در پیروان ادیان مسیحی و مسلمان برای پیوستن به جرگه بنی‌اسرائیل وجود داشته است. این واقعه در گذر ایّام و مخصوصاً در قرون جدید كه حوزه فرهنگی و تمدّنی غربی بر سایر حوزه‌های فرهنگی و تمدّنی سایر اقوام و ملل غالب آمده، واضح‌تر خود را می‌نماید.
بنی‌اسرائیل ماهیّت و باطن شریعت و مرام خود را به صورت و سیرت و حتّی ادب و ادبیات عموم اقوام و ملل مسلمان و مسیحی و بودایی و ... غالب ساخته و سبقه خود را بدان زده است.
گفت‌وگو از بنی‌اسرائیل و یهود، الزاماً ناظر بر شریعت موسوی و آیین حضرت كلیم‌الله، موسی‌(ع) نیست و این دو را نباید اشتباه گرفت. حریص‌ترین مردم به دنیا، شدیدترین مردم در كینه‌ورزی علیه مؤمنان ادیان حقیقی بودند كه احراز از آنها واجب بود. این احراز در حقیقت، احراز از گذر در جاده‌ای بود كه انسان را در مسیر و محور لعن و نفرین حضرت خداوندی و انبیا و اولیای الهی از جمله پیامبران ادیان ابراهیمی قرار می‌داد. احراز از ضالّین و مضلّینی بود كه اصرار در شرك‌ورزی و عناد و كین‌ورزی آنان را مستحقّ لعنت ابدی خدا و رسول خدا ساخته بود. در كمتر آیه‌ای از آیات قرآن كریم این همه نشانه‌های تأكید و تأیید كنار هم قرار گرفته است. آنگاه كه می‌فرماید:
«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِینَ آمَنُواْ الْیَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَكُواْ ...؛
هر آینه می‌یابی یهود را دشمن‌ترین مردم برای مؤمنان، همانان كه شرك ورزیدند.»
یهود آن هنگام كه خود را ملعون و مطرود یافت، پوست تركاند، از خود بیرون زد تا شریعت شیطانی را كه جز «اغواگری» نبود، در میان جمله ساكنان ادیان و ملل منتشر كند تا از این طریق از خداوند انتقام گرفته باشد. آنها، به جای توبه و انابه، عزم خود را برای انتقام از خداوند و فاسد كردن ادیان و به تباهی كشیدن انسان جزم كردند، همچون ابلیسی كه سوگند خورده بود: «فبعزّتك لاغوینهم...؛ ای خداوند! به عزّتت سوگند همه آنها را گمراه خواهم كرد.»
از اتّفاق، شریعت بنی‌اسرائیل سهل‌الوصول نیز بود. هیچ تكلّف و سختی نداشت، شیطان از بیرون و نفس امّاره هم از درون آن را حمایت می‌كردند. از اینجا، فوج فوج مردم به شریعت بنی‌اسرائیل روی آورده بر آستان آن بوسه زدند. و خود مبلّغش شدند. مقصد نهایی معلوم بود. كشاندن مردم در مدار لعن و رحم خداوند و اولیاء الهی تا همچون ابلیس و بنی‌اسرائیل مخاطب «كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِینَ...؛ گم شوید، دور شوید، ای بوزینگان» قرار گیرند و هلاكت الی‌الابد را به تجربه بنشینید.
یهود:
1. معنی زندگی و هدف از بودن را عوض كرد و مردم را به تجدیدنظر در معنی و هدف ارائه شده در كتب آسمانی و آموزه‌های وحیانی ناب واداشت؛
2. دنیا را در چشم مردم جلوه داد تا دنیا را امام خویش ساخته و به خاطرش از آخرت بگذرند؛
3. سبك زندگی و نحوه بودن در زمین مردم دیگرگون ساخت تا مطابق سنّت‌های غیر الهی بنی‌اسرائیل در زمینی مشی كنند؛
4. نان مردم را فاسد و آن را آلوده به حرام و شبهه ساخت تا دیّار البشری از نان حرام و ربا كه می‌توانست قلب را فاسد كند، بی‌نصیب نماند؛
5. مرگ را از یاد مردم برد و از حیات پس از مرگ جلوه خوفناك ارائه كرد تا همگی از آن گریزان شوند.
این كلام مشترك ادیان توحیدی و آیات وحیانی قرآن كریم بود كه:
«اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ ...؛ بدانید كه زندگی دنیا در حقیقت، بازی و سرگرمی و آرایش و فخرفروشی شما به یكدیگر و فزون‌خواهی در اموال و فرزندان است.»
در حالی كه همین دنیا؛ «در چشم كافران آراسته شده است و مؤمنان را به سخره می‌گیرند.»
و تأكید می‌ورزند كه:
«وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَه... ؛ زندگی حقیقی همانا در سرای آخرت است.»
یهود، جمله اسباب سرگرمی و لهو و لعب را برای خلق روزگار فراهم آورد، دنیا را جلوه داد و چنان‌كه خود به آن می‌نگریست، زینت بخشید تا حیات آخرت و مرگ روی به فراموشی گذارند و مجاهدت در كسب رضای خداوندی و فلاح اخروی را پشت سر اندازند.
دیگر این تذكّر بیداری بخش كارگر نیافتاد كه فرموده بود:
ای مردم!‌ همانا وعده خدا حق است، زنهار تا این زندگی دنیا شما را فریب ندهد و زنهار تا شیطان فریبنده شما را درباره خدا نفریبد.
بنی‌اسرائیل، بی‌آنكه سخنی از یهودی‌سازی باورها، آداب و اعمال بر زبان آورد و با تأسیس كنیسه و كلیسا و مسجد و اعزام مبلّغ مردمان را به سوی آیین خود فرا خواند، تمامی آموزه‌های محرّف خود را در صورت و هیئت فرهنگی و تمدّنی بر عموم ساكنان زمینی غالب ساخت، به گونه‌ای كه جمله متدیّنین و پیروان ملل و نحل غیر یهودی، در حالی كه گمان می‌برند از اندیشه و عمل یهودیانه پیراسته‌اند، چونان بنی‌اسرائیل مطرود و ملعون كتب آسمانی به حیات و ممات خود معنی می‌دهند، به همان سان كه آنان تعریف و ترسیم كرده‌اند، در قالب سبك جدیدی از زندگی در زمین مشی می‌كنند، در تفاخر و تجمّل و دنیاطلبی از هم سبقت می‌گیرند، نان آلوده به ربا می‌خورند، آموزه‌های دینی و تربیتی كتب الهی و آسمانی را به هیچ می‌گیرند و بر لهو و لعب و سرگرمی و بازی پای می‌فشارند. كدامین قوم و ملّتی را می‌شناسید كه از این همه در امان مانده باشند؟
معماران و شهرسازان بر كدام سیاق محلّ سكنای مردمان را تعریف كرده و ترتیب می‌كنند؟
اقتصاد و معاملات كدامین قوم از بانكداری نوین و كاپیتال سرمایه‌داری در امان مانده است؟
از بامدادان تا شامگاهان رسانه‌ها كدامین سبك از زندگی را در مقابل دیدگان مردم آرایش می‌دهند؟
كدامین خانواده از ماراتن و مسابقه وحشتناك تجمّل و رفاه و دنیاطلبی مصونیت یافته است؟
بی‌آنكه در شناسنامه احدی از آحاد ساكنان زمینی ثبت شده باشد، عموم خلق روزگار، یهودیانه به عالم می‌نگرند و یهودیانه زندگی می‌كنند. ولاجرم، یهودیانه هم مرگ را به تجربه خواهند نشست. این، همان ابتلای‌ عموم اقوام در آخرالزّمان به ظلم است و آكنده شدن زمین از ستم.
ظلم فراگیری كه تمامی ساحات فرهنگی و تمدّنی اقوام را در خود فرو برده است.
این همان اقتضای هلاكت است كه از آن یاد كرده‌ام.

منبع : برگرفته از کتاب لرزان و لغزان چون ژله نوشته اسماعیل شفیعی سروستانی



::
نویسنده : موعود
تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1392
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.